تبليغاتX
آخی ع...زیزم

آخی ع...زیزم


برای مشارکت بیشتر دوستدارم نظرتونو درباره این داستان بدونم

چه درباره  نوشته من چه درباره خود داستان

هر حسی که داستان بهتون میده، هرچیزی که  از این داستان به ذهنتون میاد  ادامش، روابط و

احساسات شخصیت ها برام بنویسین

اصلا نوشتن اینجور پست ها خوبه یا نه؟

بیاین لذت سهیم شدن نظراتمونو  بچشیم

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 11:20 توسط akheyazizam


من آخرین دختر یه خونواده پر جمعیتم و توی یکی از خیابونای تهران زندگی میکنم ما از خانواده های

متوسط جامعه ایم زندگی ما مثل همه زندگیهای دیگه با خوشی و ناخوشی همراه بوده با دارایی و

نداری  پدر من استاد ریاضیات دانشگاه تهرانه  و مادرم خانه دار

من برای خودم  یه اتاق دارم  که بیشتر  لحظاتم تو اتاقم میگذاره

تو اتاقم یه کامپیوتر و یه تخت خواب راحت و یه کمد کوچک دارم با یه قاب عکس از یه خونه چوبی  تو دل

طبیعت  که از بچگی  رویاهای من تو اون  کلبه  شکل  گرفته

 

یه صبح قشنگ از یه روز بهاری  من از خواب بیدار میشم و برای خودم چای درست میکنم   وقتی که 

آفتاب  از پنجره کلبه وارد میشه صدای پای اسب  به گوشم می رسه از پنجره نگاه میکنم و شاهزاده

سوار بر اسبو  می بینم  اون چشمش  به من می خوره و با احترام برام  سر تکون میده منم دعوتش

میکنم که بیاد تو خونه  و اون  بهم  میگه  حسابی غرق طبیعت اطراف بوده که راهو گم میکنه  و از اینجا

سر در میاره

خیلی جالبه ۱۰ ساله که این رویای هر شب منه  برخلاف این خیال پردازیا که دارم تو زندگی حقیقیم هیچ

وقت  نذاشتم  که هیچ جنس مخالفی بخواد درباره من خیالاتی بکنه

من از زندگی ای که دارم راضیم زیاد با کسی قاطی نمی شم از افراد خانواده هم بیشتر از  همه با پدرم

راحتم وقتی از سر کار به خونه میاد بعئ از اینکه مامانم یه چای گرم براش میاره تا خستگیش  در بره

اول از همه به دختر ته تو غاریش سر میزنه با متانت همیشگیش  در میزنه

از در زدنش می فهمم که باباس و بعد  بدون اینکه  منتظر جواب من بشه ( چون میدونه که همیشه براش

وقت دارم) وارد اتاق میشه

مهم نیست که من مشغول چه کاریم تو کامپیوتر دنبال عکس هنرپیشه های محبوبم میگردم، رو تخت

دراز کشیدمو کتاب می خونم یا به اتفاقات روز فکر میکنم هر کاری باشه رهاش میکنم و میگم  

سلام بابا  خوش اومدی

و  اون کیگه سلام دخنر کوچولوئه بابا امروز حال هوات چطو ره آسمونت ابریه یا بارونی 

و جواب همیشگی من اینه  بابا که باشه  مثل همیشه آفتابی

اون وقت اتفاقات روزشو برای من تعریف میکنه بدون اینکه حتی یه ذره بخواد سر از کار من  در بیاره

از دانشجو های تنبل بی زار از ریاضی ش تا دانشجو های خرخون و عشق داناییش و من با لبخند همه

حرفاشو گوش میکنمو خوشحالم که این استاد کار بلد بابای منه

بابا محسن خودم که برام حکم آسمونو داره

مرحم گریه های بچگی من همیشه نوازشهای گرم بابا بود وقتی بچه های بزرگتر به من زور میگفتن

همیشه بابا بود که از من حمایت می کرد وقتی مامان تو مسائل بچه ها گم میشد بابا  بود که منو که

یه گوشه کز کرده بودم پیدا می کرد و دلمو شاد می کرد

نمی دونم چرا من انقدر محبوب بابام ، بابا محسن برای همه یه بهبه ی نمونه اس

حتی برای عرو ساشو ، علی شوهر نسترن خواهر بزرگم

اما برای من یه چیز دیگه س کسیکه نمی ذاره تنها باشم

من تنهایی و سکوت اتاقمو با دنیا عوض نمی کنم اما حضور بابا بیشتر از رویای هر شبی  قاب عکس

منو اروم میکنه

درسته که من به خلوت و تنهایی خودم خیلی اهمیت میدم ولی به هیچ وجه آدم کم رو خجالتی ای

نیستم با اینکه دختر کوچیک خانوادم اما خواهر برادرام همیشه برای کاراشون از من کمک می خوان

یعنی هر وقت تو کاری نیاز به همراه دارن اولین نفر منم که کاراشونو باهاش در میون میذارن منم

همیشه اماده کمک بهشون هستم خانوادم به من اعتماد دارن و این اعتماد باعث میشه زیاد به پروپام

نپیچن

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 11:15 توسط akheyazizam |


تو يعنی يک زن
لطافت و نجابت زندگی در وجود تو معنا می شود
تو يک گل بنفشه اي، بنفشه ای عاشق و ازاد
هيچ حصاری قادر به محصور کردن تو نيست چون تو در برابر خورشيد قد کشيده ای
در زمانه ی بی عشقی گلی می رو يد از عشق و انسانها برای ديدنش صف می کشند
بی انکه هيچ کس مر حمی بر درد هايش اورده باشد و خورشيد مرحم اوست او از نسل خورشيد است
و
بنفشه ادامه داشتن زندگی را زمزمه ميکند

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388 19:7 توسط akheyazizam |


زندگی ما از دوره های مختلفی تشکیل شده تو هر دوره زندگی ما رو کنار افرادی قرار میده که تو  موضوعی باهاشون مشترکیم  اون  موضوع یه بهونه است یه انگیزه برای با هم بودن یه خوشی عمیق قلبی وقتی با اون افراد هم مسیر میشیم ذهنمون پر میشه از اون موضوع انگار یه هاله ای دور ما میپیچه و ما رو بهم وصل میکنه دیگه فکرامون حرفامون یه رنگ و بوی خاص میگسره رنگ وبویی که به ما این اطمینانو میده که بهم تعلق داریم هر چیزی که میشنویم و میبینیم ما رو یاد راه مشترکمون میندازه و قلبامونو به تپش میندازه انگار لحظه های زندگیمون پر رنگ وصدا میشه

اما یه اتفاق معمولی زندگی یهو این صداهارو قطع میکنه انگار اون حرفا تو گلومون میخشکه و ...بعد...بی معنی..و...بی اثر..و محو...میشه و جای اون هاله رو یه خلا میگیره بدون اینکه هیچ شدت و دلخوری ای در میون باشه همه چیز ساکت میشه و یه فاصله بزرگ بین ادما ایجاد میشه

این ماجرا مثل این میمونه که یه سریالی گل میکنه و همه ادما رو درگیر خودش میکنه و  بعد یه اتفاق معمولی که تموم شدن سریاله همه التهابارو خاموش میکنه و بعدبا یه سریال دیگه احساسهای جدیدی شکل میگیره

حالا من تو این خلا قرار گرفتم.......به اون شلوغیا نگاه میکنمو بیشتر تو خلا فرو میرم

شاید قرار ارتباطاته جدیدی شکل بگیره شاید این یه سراغازه یعنی امیدوارم اینطور باشه

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 21:3 توسط akheyazizam |


قدم زدن تو تاریکی حس های زیادیو  به آدم القا میکنه مخصوصا اگه قبلش یه کتاب پر هیجان

تخیلیو  با تمام وجودت خونده باشی حالا تو دل شب میتونی تمام حس های کتابو تجربه کنی هر صدای

پایی هر سایه ای تورو دچار توهم تنش های داستان میکنه حالا سعی میکنی خودتو اروم کنی 

با فکرهای شاعرانه ای که فضای شب به تو میده، فضای گسترده شب خیلی مناسبه برای زمزمه ترانه

های الهام بخش 

وقتی تو دل شب قدم بر میداری خودتو بیشتر از همیشه احساس میکنی و این خیلی

لذت بخشه وقتی تاریکی شب تورو از دیده ها  پنهان میکنه و فقط چراغ ماشینها گه گاهی فضارو روشن

میکنه وقت خوبیه که به ندای قلبت گوش کنیو حضور خودتو با همه کمی ها وکاستیها تجربه کنی

حتی وقتی میترسی و احساس خطر میکنی میدونی فقط خودتیو خودت پس به خودت متکی میشی

هر قدمی یه حسو برات زنده میکنه ترس، توهم، آزادی،استقلال،تخیل.....و اعتماد، اعتمادی که خانوادت

بهت داشتن و باعث شده تو با خودت و تمام حسهات شب پر رمزو رازو تجربه کنی و از تنهایی و

استقلالت لذت ببری

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 16:59 توسط akheyazizam |


قدمهایت را آهسته تر کن بگدار قدو بالایت را نظاره گر باشم، بگذار  برای آخرین بار تصویرت را در قاب چشمانم حک کنم بگذار ترنم قدمهایت را در قلبم ثبت کنم تا الگوی تپش هایش را از یاد نبرد به من نگاه کن بگذار برای آخرین بار گرمای نگاهت شعله بکشد وجودم را

شتابان برو تا نسیم، عطر تو را برایم بیاورد تا عطر آشنای حضورت مرا از هوش ببرد و چشمانم را بر رفتنت ببندد بگذار تو را نفس بکشم به یاد لحظه های با هم بودن، برای لحظه های مملو از عطر یاس و برای عاشقی های دور و دراز که اندازه من نبود این قاب پر رمز و راز

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 17:57 توسط akheyazizam |